Friday, 19 August 2022

ادبیات

چادری ام آتش زدم ، سنگباران شدم

چادری ام آتش زدم ، سنگباران شدم

تازه از بازار به‌خانه رسیده بودم. سر‌و صدای پدرم همه‌ای‌ حو‌یلی را گرفته بود، بلندبلند درباره‌ای من حرف می‌زدند. می‌گفت
لطیفه‌ای جوانم‌ را کشتند!

لطیفه‌ای جوانم‌ را کشتند!

لطیفه‌ای من هزاران آرمان وآرزو در دل داشت، وبه امید یک‌آینده خوب به مکتب می‌رفت.  وقتی تولد شد، دو ماه
فقط کتابِ‌ پُر ازخونت را در دست دارم

فقط کتابِ‌ پُر ازخونت را در دست دارم

درمیانِ‌ دود وهیاهوی انفجار، مادری‌که سرگردان از این‌سو به‌ آن‌سو می‌دوید باخودش می‌گفت: من او را به‌زُور به مکتب فرستادم.
این کودکان کجایند؟

این کودکان کجایند؟

این کودکان کجایند؟ گورستان‌های بی‌نام گواهی می‌دهند استخوان‌های شکسته در حافظۀ خاک  گواهی می‌دهند خون‌های سوخته در آتش انفجار گواهی
برای شهری که درآن بوسه ممنوع است و سنگسار واجب

برای شهری که درآن بوسه ممنوع است و سنگسار واجب

برای شهری که درآن بوسه ممنوع است و سنگسار واجب به موهای سپیدش نارنجک بسته اند پنجره هایش آتش گرفته
روانه سوی مکتبیم= پرنده‌گان خوش‌خبر

روانه سوی مکتبیم= پرنده‌گان خوش‌خبر

قفس مباف بعد از این کنون ز بند رَسته‌ایم به روز خورده‌ایم گره دگر ز شب گسَسته‌ایم به غیر پر
دختران خسته خسته منتظرند-پشت در های بسته منتظرند

دختران خسته خسته منتظرند-پشت در های بسته منتظرند

دختران خسته خسته منتظرند پشت در های بسته منتظرند تا قفس بشکند، نفس بزنیم قلب های شکسته منتظرند تا که
همراه با آوای صلح و رضایت

همراه با آوای صلح و رضایت

امشب، صدای شادی در هوا پیچیده است  آسمان مملو از برق سال نو است ابرها زیر لحاف ستاره های بیدار
صلح اعتراف آشکار با حقیقت است:

صلح اعتراف آشکار با حقیقت است:

صلح کلام مسافری است در درون خویش به مسافری که به سمت دیگر می‌رود … صلح دو کبوتر ناآشناست که
اکثريت خاموش

اکثريت خاموش

ما فقرا کارگران اکثريت خاموش همیشه در جنگ بوده ایم جنگ برای نان چیزی برای باختن نداشته ایم این جنگ