Monday, 18 October 2021
58027464_303
سرطان 13, 1400

نویسنده: شیر حسن حسن زاده

آنچه که غیر قابل انکار و کاملا هویدا است در طی بیش از چهل سال بحران و منازعه در افغانستان، ایالات متحده ی امریکا به منظور رسیدن به اهداف بلند مدت استراتژیک خویش پروژه های متعددی را در چهارچوب سیاست خارجی خود از مجرا های سیاسی ، نظامی و استخباراتی طرح و عملی نموده که این روند کماکان ادامه دارد.

در نظم ژئوپوتیک جنگ سرد که نظم مسلط بر جهان دو قطبی بود و محور اساسی مبارزه میان شرق و غرب را مسئله ی آیدئولوژیک تشکیل میداد؛ با گسیل قشون سرخ به افغانستان، امریکا عملا وارد یک نبرد تمام عیار علیه قوای شوروی در افغانستان شده و در چهارچوب جنگ استخباراتی ،پروژه ای را تحت نام مجاهدین شکل داد.

مدیریت این پروژه را یک مثلث متشکل از امریکا ،پاکستان و عربستان سعودی به پیش میبرد که هر کدام وظایف مشخصی را در این خصوص به عهده داشتند  و تعداد دیگری از کشور های منطقه و فرامنطقه که در شرایط جهان دوقطبی در ضدیت با کمونیسم قرار داشت ، این مثلث سه ضلعی را حمایت و همکاری می نمود.

 اما بعد از ختم این پروژه که ابزار فزیکی تحقق آن مجاهدین بودند و سرانجام باعث خروج نظامیان شوروی از افغانستان شد و هدف استراتژیک امریکا که شکست قشون سرخ در افغانستان بود ، نه تنها تحقق یاعت بلکه جهان غرب در راس ایالات متحده امریکا به نتایج غیرقابل انتظار یعنی فروپاشی کامل اتحاد شوروی دست یافتند .

 جهان در حال گذار از یک نظم ژئوپلوتیک به سوی نظم جدید جهانی قرار گرفت و اندیشه های لبرالیسم غربی بر اندیشه های کمونیسم فایق آمد که نظریه پرداز معروف جهان غرب (فوکویاما) این رویداد تاریخی را پایان تاریخ نام گذاشت.

 بلی، بعد از ختم نظم ژئوپوتیک جنگ سرد و قرار گرفتن جهان در مسیر یک نظم جدید که آقای بوش پدر اسم آن را نظم نوین جهانی گذاشته و جهان شاهد تغییراتی عمده در جغرافیای سیاسی خود بوده است. امریکا که دیگر به یکی از اهداف مهم خود در جهان دست یافته بود، به دنبال طراحی یک استراتژی جدید مبتنی بر گسترش قدرت هژمونی و حفظ منافع امریکا در جهان بوده و این بار مقابله و نبرد میان امریکا و رقبای جهانی آن دیگر بعد آیدئولوژیک نداشته ، بیشتر بعد امنیتی، اقتصادی و تمدنی دارد . زیرا بعد از ختم جنگ سرد بزرگترین نظریه پرداز جهان لبرال (هانتینگتون) ، نظریه ی پایان تاریخ (فوکویاما) را زیر سوال برده ، مسئله ی جنگ تمدن ها را مطرح نمود .

(هانتینگتون) با معرفی تمدن های عمده ی تاریخ بشر ، عمدتاً تمدن اسلامی و تمدن کنفوسیوس را به مثابه ی دشمنان فرضی تمدن غرب قلمداد نموده و جهان غرب را نسبت به این مسئله هشدار داده بود . پس با این فرضیه که در نظم نوین جهانی تقابل آیدئولوژیک جای خود را به جنگ تمدن ها داده است ، سوال اصلی در این مقاله هدف استراتژیک امریکا و جهان غرب مقابله با تمدن اسلامی و مهم تر از آن ، ستیز با تمدن کنفوسیوس که به سرعت در حال توسعه بوده و طبق پیشبینی کارشناسان امور در چند سال آینده امریکا را کنار زده و به قدرت بر تر جهان مبدل خواهد شد، میباشد. ضمناً فدراسیون روسیه را به مثابه ی میراث دار اتحاد شوروی سابق که در حال احیاء مجدد نقش موثر خود در عرصه ی مناسبات بین المللی است، نباید به مثابه ی دیگر رقیب سرسخت امریکا در نظم نوین جهانی از نطر دور داشت .

همچنان جمهوری اسلامی ایران و ترکیه که هر کدام خود را مدعی میراث دار تمدن های کهن و امپراطوری های بزرگ‌گذشته میدانند نیز در وضعیت کنونی جهان استراتژی های مقابله با سیاست های هژمونی امریکا در منطقه را دنبال می نمایند . با در نظر داشت وضعیت فعلی حاکم در جهان و منطقه که اختصارا به آن اشاره شد فاز جدید استراتژی بلند مدت امریکا در جهان و بخصوص در منطقه ی ما از چه قرار است؟

ولی در باب ایالات متحده  امریکا اگر در طول تاریخ به عملکرد روسای جمهور این کشور منهای درنظرداشت وابستگی حزبی آن ها توجه نماییم ،مارا به این نتیجه میرسانند که سیاست خارجی امریکا در تمام دوران ها متاثر از سه مکتب هیملتونیسم ، جکسونیسم،ویلسونیسم و یا ترکیبی از این سه مکتب بوده است.

  1. 1. مکتب هیملتونیسم: با تمرکز به ارزشهای امریکایی به جای منافع امریکا در خارج از کشور به دنبال گسترش و بست ارزشهای امریکایی نه از طریق جنگ و مداخله بلکه از طریق قرار دادن یک الگوی موفق و پذیرش اختیاری جهانیان پیگیری شده است . بنا بر آن هیملتونیسم پیش از آنکه منافع محور باشد ارزش محور است و جنگ و مداخله در امور دیگران را مردود میدانند .

2.جکسونیسم: مبتنی بر رویکرد واقع گرایانه و اصل قراردادن سیاست قدرت استوار است. ازین رو بر خلاف هیملتونیسم در سیاست خارجی و راهبرد های امنیت محور مبتنی بر منافع ملی امریکا میباشد و این مکتب بر سه محور استوار است . نخست اصل مداخله ی امریکا برای پاسداری ، بست و توسعه ی منافع ملی امریکا در سایر نقاط جهان پذیرفته و تجویز شده است . دوم تاکید بر حفظ و گسترش موقعیت امریکا به عنوان یک ابر قدرت و محور قرار دادن اصل قدرت همراه با اصل منافع . سوم واکنش با پاسخ صریح در برابر تهدیدات و خطرهای فراروی منافع ملی امریکا .

  1. 3. اما ویلسونیسم نقطه ی اوج تلاش و راهبرد سلطه و نفوذ امریکا در جهان میباشد. در این مکتب اصل و اساس شالوده ی فکری و عملی بست و توسعه ی حاکمیت الگو ارزش های امریکایی از طریق مداخله و جنگ تبیین شده است . به طور دقیق تر در مورد این مکتب میتوان گفت که مداخله در امور جهان برای حاکم ساختن الگو ها و ارزش های امریکایی و امریکایی ساختن جهان صورت می‌گیرد نه برای کسب منافع زود گذر . از سوی دیگر ممکن است مداخلات امریکا در سایر نقاط جهان با منافع آن نیز سازگار باشد اما چنانچه مداخله ی نظامی بتواند در تثبیت ارزش های امریکایی کمک کند حتی اگر هیچ منافعی هم در آن منطقه برای امریکا در پی نداشته باشد این مداخله باید صورت بگیرد. (سیاست خارجی قدرت های بزرگ ، صفحه۲۴)

حال که اندکی بر اصول سیاست خارجی و سیاست های راهبردی امریکا و مکاتب تاثیرگذار بر این سیاست ها آشنا شدیم باید توجه را به آن معطوف نماییم که در طول بیش از چهل سال جنگ در افغانستان که آغاز آن براساس تعارض منافع امریکا و شوروی وقت در جغرافیای افغانستان بوده است از کدام نوع سیاست در این راستا کار گرفته شده و تا اکنون چه نتایجی را در پی داشته است و اکنون امریکا در کدام مرحله قرار دارد و در حال حاضر چه اهداف استراتژیک را در منطقه دنبال می نماید.

آری؛ امریکا در فاز اول ورود به سیاست افغانستان موفق شد و به اهداف استراتژیک خود که در دوران جنگ سرد دنبال میکرد رسید اما در فاز دوم که ایجاد پروژه ی طالبان به مثابه ی ابزار رسیدن به منابع سرشار انرژی جهان یعنی آسیای میانه بود به اشتباهات تکتیکی مواجه شده نه تنها به اهداف استراتژیک دست نیافت بلکه چالش های بزرگ امنیتی را هم در منطقه و هم برای خود ایالات متحده به دنبال داشت . که وقوع  حادثه ی سپتامبر ۲۰۰۱ و مورد تهدید قرارگرفتن امنیت امریکا از خاک افغانستان نمونه ی بارز آن است .

اما امریکا در فاز سوم سیاست خود که بعد از حادثه ی ۱۱ سپتامبر وارد عمل شد و تعدادی از کشورهای جهان را نیز تحت عنوان جامعه ی جهانی با خود متحد ساخت. ترکیبی از رویکرد مکتب هیملتونیسم، جکسونیسم و ویلسونیسم را به کار گرفت.

 زیرا در طراحی و پیشبرد این سیاست که با ابعاد وسیع و چند جانبه دنبال گردید هم لشکرکشی و مداخله ی نظامی در کار بوده و هم برای الگوهای موفق امریکایی چون دموکراسی ، حقوق بشر،اقتصاد بازار، حقوق زنان و جامعه ی مدنی ،آزادی بیان و غیره و غیره مورد توجه قرار گرفت . و هم برای جلوگیری از تقویت و گسترش نفوذ رقبای جهانی و منطقوی خود برنامه ریزی کرد .

ولی اکنون که ایالات متحده آمریکا بعد از بیش از بیست سال حضور نظامی در افغانستان سیاست ها و اهداف اعلام شده ی بیست سال قبل شانرا ظاهرا موفقیت آمیز تلقی نموده و درحال ترک افغانستان است. کارشناسان عرصه ی سیاست حضور بیست ساله ی امریکا در منطقه را شکست خورده پنداشته و معتقد اند که امریکا با خروج نظامی از افغانستان رویکرد جدید را برای دنبال کردن اهداف بلند مدت و استراتژیک اش در پیش گرفته است.  زیرا ایالات متحده امریکا که هنوز هم خود را برنده ی جنگ آیدئولوژیک دوران جنگ سرد دانسته و مدیریت کنونی جهان را هم حق خود و هم مسئولیت خود تلقی می نمایند و کماکان دنبال حفظ قدرت هژمونی خود در جهان پس از جنگ سرد است بدین سادگی این منطقه ی استراتژیک را ترک نماید .

 پس رویکرد جدید امریکا با خروج نیرو های نظامی اش از افغانستان چیست و چه اهدافی را من بعد در منطقه دنبال خواهند کرد و چه ارتباط میان تشدید و تقویت روزافزون جنگ در شمال افغانستان با وجود همهمه های صلح با استراتژی جدید امریکا در منطقه دارد که عنوان اصلی بحث این مقاله را تشکیل میدهد .

  1. بنظر نویسنده ی این مقاله امریکا نتوانست با الگوسازی ارزش های امریکایی کا همانا ارزش های لیبرالیسم غربی است در جامعه ی افغانستان موفق شوند . زیرا عواملی چون سنتی بودن جامعه ، ساختار قبیلوی مسلط بر جامعه ، قرارداشتن افغانستان در جغرافیای تمدن اسلامی ، خصلت و ویژگی منحصر به فرد مردم افغانستان یعنی بیگانه ستیزی ، مداخلات رقبای منطقوی امریکا در امور افغانستان به منظور ناکام ساختن سیاست امریکا در این سرزمین و بسا موارد دیگر چالش های بزرگی را بر سر راه سیاست های امریکا در افغانستان بوجود آورد.
  2. قدرت های تاثیرگذار منطقه که در تعارض و تقابل منافع با امریکا در منطقه و جهان قرار دارند . چون فدراسیون روسیه ، جمهوری خلق چین ، جمهوری اسلامی ایران و بعضی بازیگران دیگر در سالهای حضور امریکا در منطقه به شدت در حال توسعه بوده و همواره ناخوشنودی خود را از حضور و سیاست های چندپهلو و مبهم امریکا ابراز داشته و بر سیاست امریکا مبنی بر مبارزه علیه تروریسم بین المللی پیرامون افغانستان به دیده ی شک نگریسته است .
  3. حکومت شکل گرفته ی پسا طالبانی در افغانستان هیچگاه نتوانست از ظرفیت های ایجاد شده در زمان حضور نظامی و اقتصادی امریکا و متحدین بین المللی آن برای ایجاد زیرساخت های توسعه در افغانستان استفاده نموده و به مثابه ی یک پارتنر قابل اعتماد برای امریکا در یک تعامل دوجانبه مبتنی بر منافع مشترک عمل نماید . که این مسئله روز به روز اعتماد امریکا و جامعه ی بین الملل را نسبت به مسائل افغانستان تضعیف نموده و خود یکی از عوامل تاثیرگذار در تغییر رویکرد امریکا نسبت به قضایای افغانستان شده است .
  4. پاکستان کشوری که یکی از متحدین استراتژیک امریکا در دوران جنگ سرد و نزدیک ترین همکار آن کشور در جنگ علیه شوروی در خاک افغانستان بود و از این ناحیه به سودهای فراوان دست یافته بود بعد از سقوط حکومت طالبان و حضور نظامی امریکا در افغانستان خود را در انزوا دیده و امتیازات گذشته را کم و بیش از دست داده بود به شدت در امور افغانستان مداخله نموده و از هیچ امکان و فرصتی برای ناکامی سیاست امریکا در قبال بازسازی توسعه افغانستان دریغ نکرد که قطع موقتی کمک های مالی امریکا به پاکستان و اخطار های امریکا بر حکومت پاکستان هم چندان کار ساز نبود .

با توجه به عناصر فوق که عوامل اساسی ناکامی سیاست هیملتونیستی امریکا در مورد افغانستان و پیرامون آن گردید در اواخر ریاست جمهوری دموکرات امریکا(باراک اوباما) و در دوران حکومت یک دوره یی ترامپ جمهوری خواه تغییرات در سیاست خارجی امریکا تحت عنوان راهبرد جدید امریکا در حوزه ی افغانستان و جنوب آسیا رونما گردید .

مبتنی بر این تغییر تکتیک در استراتژی امریکایی ها به گزینه هایی که در فاز دوم سیاست های خود در منطقه و پروژه ی طالبان به مثابه ی ابزار مناسب تر رسیدن به اهداف بلند مدت خود کار کرده بود رجوع نموده است.

اشتباه گذشته این بود که قبل از آنی که شمال افغانستان را که عمدتا پایگاه های ضد طالبانی در آن موقعیت داشت در کنترول در آورند اول مناطق پشتون همنوا با طالبان و در قدم دوم پایتخت کشور را به تصرف خویش درآوردند.

این حرکت طالبان که از بیرون مرزهای افغانستان مدیریت میشد باعث شد تا در ولایات شمالی کشور حوزه های مقاومت علیه طالبان شکل بگیرد که این اشتباه تکتیکی باعث آن شد که دیگر طالبان بر کل جغرافیای افغانستان بخصوص مناطق همجوار با آسیای میانه که هدف اصلی پروژه ی طالبان را تشکیل میداد مسلط نشوند و مسیر امنیت انتقال و دسترسی به انرژی آسیای میانه برای شرکت های غول آسای نفتی امریکا بخصوص شرکت یونیکال میسر نگردید .

این بار با بی نتیجه بودن سیاست بیست ساله و تصمیم دیگر در رویکرد امریکا نسبت به اهداف و راهبرد های از قبل تعیین شده از چندین سال پیش برنامه ی انتقال جنگجویان طالب از مناطق شرقی و جنوبی به ولایات شمالی افغانستان آغاز گردید.

در ضمن آن تماس های مجدد پیدا و پنهان امریکا با حلقات معین در پاکستان آغاز شده و در تبانی با سازمان استخباراتی آن کشور روند مذاکرات میان امریکا و طالبان آغاز گردید که تا اکنون معامله های پشت پرده میان امریکا، طالبان و پاکستان که جزء ضمایم عقدنامه میان آنها است برای دولت و مردم افغانستان روشن نمی باشد . ضمنا جلسات ظاهری که تحت عنوان صلح بین الافغانی در روزهای اول اندک خوش بینی های کاذب را میان مردم بوجود آورده بود با گذشت زمان به یاس تبدیل شده و ماهیت اصلی پیشبرد سیاست امریکا در امور افغانستان با تحرک روزافزون جبهات جنگ در شمال کشور روشن شده است.

جمع بندی :

به طور اختصار میتوان گفت که با در نظر داشت تغییر وضعیت  ژئوپلوتیک جهان بعد از ختم جهان دو قطبی ایالات متحده ی امریکا به مثابه ی قدرت اول جهان در تقابل و تعارض منافع با قدرت های نوظهور جهانی قرار دارد.

هکذا دیدگاه بزرگترین نظریه پرداز معاصر لیبرال (هانتینگتون ) را در مورد جنگ تمدن ها و در تقابل قرار گرفتن تمدن اسلامی و کنفوسیوس را نیز نباید از نظر دور داشت و استراتژی جدید امریکا در نظم نوین جهانی را نباید بی تاثیر از آن نظریات دانست . همچنان یکی از اهداف مهم امریکا نزدیکی و حتی تسلط بر منابع جدید انرژی آسیای میانه می باشد . در صورتیکه امریکا بر آسیای میانه تحت هر عنوانی تقرب نماید ، گام بلندی در راستای تحقق سیاست خارجی خود مبتنی بر تامین منافع ملی امریکا در عرصه ی روابط بین الملل برداشته است .

مهم ترین مسیر رسیدن به چنین اهداف کلان فقط از طریق جغرافیای افغانستان امکان پذیر بوده و جایگاه ژئوپلوتیک افغانستان در استراتژی منطقوی امریکا را برجسته ساخته است. زیرا افغانستان در کنار و همسایگی این منابع بزرگ دست نخورده ی انرژی جهان قرار دارد. تسلط امریکا بر آسیای میانه میتواند امریکا بر مرزهای رقیب دوران جنگ سرداش یعنی جمهوری فدراتیف روسیه نزدیک نماید . یکی از دیگر از علاقمندی های امریکا بر آسیای میانه تقرب به مرزهای چین بخصوص ایالات مسلمان نشین  آن کشور است ،تا با استفاده از ظرفیت های موجود در حکومت نو طالبانی در افغانستان چالش هایی را با بوجود آوردن حرکت های تندروانه ی اسلامی در ایالات مسلمان نشین چین ایجاد نماید .

قرارگرفتن افغانستان و آسیای میانه در زیر چتر سیاست های استراتژیک امریکا باعث مهار سیاست های توسعه طلبانه ی جمهوری اسلامی ایران شده ، از تاثیرگذاری آن بر کشورهای عمدتا اسلامی آسیای میانه کاسته خواهد شد .

 بناء با توجه به مسائل فوق با همکاری پاکستان و احتمالا عربستان سعودی و بعضی متحدین منطقوی امریکا در یک تبانی مشترک به مثابه ی بهترین ابزار و گزینه ی مناسب در صدد احیای حاکمیت طالبان بر افغانستان است و تشدید جنگ در ولایات شمالی کشور که از چند سال قبل با انتقال نیروهای جنگی طالبان از مناطق شرقی و جنوبی به مناطق شمالی کشور آغاز گردیده بود امروز عملا به مرحله ی اجرا قرار گرفته است. اینکه کشورهای رقیب امریکا در منطقه چه سیاستی را در قبال این راهبرد جدید امریکا به پیش خواهند گرفت و از چه راهکار هایی برای جلوگیری از سیاست توسعه طلبانه و هژمونی ایالات متحده در منطقه به کار خواهند بست ، آینده مشخص خواهد کرد.